از شمشیر تا افسردگی؛ شاه اسماعیل چگونه با خودش جنگید؟
روزی روزگاری، شاه اسماعیل صفوی چنان در جنگاوری نامی شد که گویی هر جا میرفت، دشمنان بهجای شمشیر کشیدن، سجاده پهن میکردند و میگفتند: «بفرما مرشد جان، ما تسلیمیم!» کارش به جایی رسید که ملت خیال کردند او شکستناپذیر است، همانطور که بعضیها خیال میکنند «قلیان بیزغال هم دود میدهد»!
اما روزی رسید که شاه بیخبر از دنیای توپ و تفنگ، با سلطان سلیم عثمانی روبهرو شد. شاه اسماعیل با ۴۰ هزار قزلباش کفنپوش، خیال کرد رفتن به جنگ عثمانی هم مثل زدن پسگردن ایلات و قبایل است؛ غافل از اینکه این بار، طرف مقابل توپ داشت! توپهایی که وقتی غرش میکردند، دل و جگر سربازها به سقف آسمان میچسبید.
قزلباشها هم که غرورشان سر به فلک کشیده بود، میگفتند: «ما شمشیر داریم، ما غیرت داریم، توپ و تفنگ به چه کار میآید؟!» درست مثل کسی که بگوید: «من نان خشک دارم، گوشت و خورش میخواهم چه کنم؟!» تازه، شاه اجازه نداد کمکقوای خراسانی برسند؛ انگار مهمانی بزرگی باشد و صاحبخانه بگوید: «نه، نه! سفرهام کوچک است، مهمان کم بیاورید!»
چند فرمانده عاقل گفتند: «ای شاه! این جنگ را رها کن، عثمانیها لشکرشان از مور و ملخ هم بیشتر است.» شاه اسماعیل چنان برآشفت که نزدیک بود آنها را به جرم ترسویی به دار بیاویزد؛ حال آنکه ترس ایشان عین عقل بود! دیگر فرماندهان هم پیشنهاد یورش شبانه دادند، اما یک سردار دیگر، دورمش خان، برخاست و گفت: «نه خیر! بگذارید دشمن توپهایش را بچیند، صف بکشد، بعد ما برویم جوانمردانه بمیریم، تا تاریخ از ما به خوبی یاد کند.» آری! همان عقل کل که اگر مهمانی روباهها بود، میگفت: «بگذارید مرغها همه در صف بایستند، بعد ما با عدالت بخوریمشان!»

جنگ آغاز شد؛ ابتدا ایرانیان زدند و کوبیدند و جناح چپ عثمانی را پر پر کردند، سلطان سلیم هم ترسید و کم مانده بود بگوید: «من نبودم، خودم را قاطی نکردم!» اما در همین دم، توپهای عثمانی به کار افتاد. هر بار که توپ غرش میکرد، صدها نفر مثل برگ خزان بر زمین میریختند. قزلباشها اما از سر غیرت، باز هم پیش میرفتند؛ آنقدر که وقتی رسیدند توپها را از کار انداختند، دیگر نصفشان روی زمین خوابیده بودند، نه از خستگی، که از مرگ!
پرچم ایران هم به دست دشمن افتاد، شاه اسماعیل تا مرز هلاکت رفت، و اسطورهی «شاهی که شکست نمیخورد» چون کوزه سفالی شکست. سلطان سلیم اول باور نکرد، گفت: «نکند کلک باشد؟» و با اینکه لشکری ۱۵۰ هزار نفری داشت، عقب نشست! انگار کسی با کباب و دوغ سر سفره نشسته باشد، ولی شک کند زهر درونش است و بگوید: «نه، مرسی، من سیرم!»
اما عبرت داستان اینجاست: شاه اسماعیل نه فقط از عثمانی شکست خورد، که از خودش شکست خورد؛ از غرور، از ندانمکاری، از خوابزدگی در جهانی که دیگر توپ و تفنگ اختراع شده بود. مثل کسی که هنوز خیال کند با چرتکه میشود با کامپیوتر رقابت کرد!
از آن پس شاه اسماعیل دیگر آن آدم سابق نشد، افسرده گشت، دلش شکست، و فهمید دنیا عوض شده است. اما چه سود! این قصه نشان داد که تاریخ با کسی شوخی ندارد: هر که به روزگار و ابزار تازه بیاعتنا باشد، روزگار هم او را مثل نخودچی بینمک کنار میگذارد.
بدون نظر! اولین نفر باشید