حکایت «گواهیِ اسب آهنین»
روزی از روزگاران، در دارالخلافهی قوانین، امیر دواتبردارِ راهها و رهگذرها، ملقّب به «سردار تیمور قانونپناه»، بر منبر مسند نشست و چنان بانگ برآورد که در و دیوار به لرز آمد:
«ای قوم! بدانید که دفتر صدور گواهی اسب آهنین (که عوام آن را موتور گویند) تنها بر مردان گشوده است. زنان را در این دفتره هیچ نام و نشانی نیست. گویی دبیرِ قانون، بانوان را یا بر قالیچهی سلیمان پنداشته»
مردمان، یکیک، به خنده اندر شدند. یکی از حاضران ـ که او را «حاجی بیحوصله» گفتندی ـ بانگ برآورد:
«ای سردار! مگر زن چو بر زین بنشیند، زمین از گردش بازایستد؟ یا مگر ترمز از دیدن چادر به قهر شکسته گردد؟»
دیگری ـ ملقب به «مشدی نقنقو» ـ گفت:
«اگر در تبصره، نام زن نیامده، لابد دبیر آن زمان، به قلیان مشغول بوده و چشمش تاریک گشته! وگرنه مگر میشود نیمی از خلق را فراموش کرد؟»
مردی دیگر، که خود را «خواجه لافزن» خواند، گفت:
«این قانون همانند جامهایست دوخته بر قامتِ مرد؛ چون زن خواهد پوشید، یا دامنش کوتاه آید یا آستینش بلند!»
سردار تیمور، دست بر سبیل مالید و گفت:
«ما مجریانیم نه آفرینندگان. هرگاه فرمان اصلاح قانون اسب آهنین آید، دفتر ما نیز بر بانوان گشوده گردد. تا آن زمان، زنان اگر دل در رکاب دارند، با پای خویش بدوند؛ که دویدن، بیگواهینامه، آزاد است!»
مردمان یکباره به قهقهه افتادند؛ یکی بانگ زد:
«بهتر آن که بانوان، اسب آهنین (موتورسیکلت) را هُل دهند و خود پیاده روند؛ هم ورزش است و هم بیخطر، و تازه گواهی هم نخواهد!»
و بدینگونه مجلس به خنده مبدّل شد، چنانکه سقف مدرسهی قانون لرزید و دوات از دست کاتب بیفتاد.

بدون نظر! اولین نفر باشید