سنگ خارا نرم نشد، ناصرالدین شاه قاجار زمین خورد
میگن ناصرالدین شاه قاجار یه روزی هوس کرد معدنچی بشه. خب، هرکی توی عمرش یه هوسایی میکنه: یکی میگه من میخوام فضانورد بشم، یکی میگه میخوام خواننده بشم؛ شاه هم گفت: «من میخوام از دل سنگ خارا، زمرد و یاقوت بکشم بیرون!»
یعنی تصور کنید، ملت قاجاریه داشتن نون خشکی با اشک میخوردن، بعد شاه با کلِ دستگاه دربار رفته سر دوشانتپه، کلنگ دست گرفته، عین بچهای که توی حیاط دنبال کرم خاکی میگرده، دنبال الماس بود!
اعتمادالسلطنه هم که بیچاره هر روز دفتر خاطراتش رو پر میکرد، مینویسه:
«چهار ساله شاه دنبال طلا میگرده، حالا هوس کرده از سنگ خارا زمرد دربیاره!»
چهار سال! ملت چهار سال صف نون و قند و چای وایساده بودن، ناصرالدین شاه چهار سال داشت میگشت ببینه سنگ خارا مثل هندوانه از توش یاقوت سبز درمیاد یا نه!

یعنی یکی نبود به شاه بگه:
«عزیز دل برادر! این سنگ خارا مثل اون نون سنگک پُرخاشگریه، همونطور که نون سنگک هرچی بمالی بهش، بوی خامه و مربا نمیگیره، این سنگم هرچی بزنی تو سرش، یاقوت نمیده!»
قشنگترین قسمت طنز ماجرا اینه که ناصرالدین شاه فکر میکرد طبیعت رو میشه تغییر داد. انگار مثلاً به گاو بگی: «آقا لطف کن از فردا شیرت به جای سفید، نسکافهای بشه!» یا به الاغ بگی: «داداش از فردا بهجای عرعر، بلبلخوانی تمرین کن!»
عبرت ماجرا
قصهی شاه و سنگ خارا یه پیام داره:
وقتی حاکم یا هر آدمی بخواد بهجای شناختن واقعیت دنیا، توی توهم خودش جواهرسازی کنه، نتیجهاش همینه: عمر و سرمایه میره، ملت میخندن، تاریخ مسخره میکنه.
دنیا قانون داره، طبیعت راه خودش رو میره؛ هرکی خیال کنه میشه با دستور و هوس، سنگو یاقوت کنه یا از توی جیب کبوتر نفت دربیاره، دیر یا زود میفهمه که خارا، همون خارا میمونه!
بدون نظر! اولین نفر باشید