صنعت اروپا در چشم شاه: سبیل بانو و قد مهدیخان!
آوردهاند که ناصرالدینشاه قاجار سه بار بار و بندیل بست و راهی فرنگ شد تا صنعت و تمدن غرب را به چشم ببیند. اما شاه ما به جای اینکه به دودکشهای کارخانه نگاه کند، به سبیل خانم نایبالحکومه چشم دوخت و نوشت: «زن نایبالحکومه همان سبیلو بود!»
به کارخانهای رسید که هفت هزار کارگر داشت، با نظم و حساب کار میکردند، خانه و کوچه و شهر ساخته بودند. شاه گفت: «مثل مورچهها میجنبند، اگر ده دقیقه بمانی مغزت پایین میآید!»
عجب توصیفی! فرنگی عقلش را با کارخانه بالا میبرد، شاه ما مغزش را پایین میدید.
به کارخانهی زنان رفت. به جای دیدن چرخ بخار و چرخ خیاطی برقی، دو هزار زن کارگر را نگاه کرد و با افسوس گفت: «یکیشان خوشگل نبود، همه زرد و رنگپریدهاند!»
فرنگی میدید زنها در تولید شریکاند، شاه ما غصهخورِ خوشگلی بود.

به کارخانه برق رسید. چراغها روشن شد، مثل طلوع آفتاب. شاه گفت: «این نور چشم عزیزالسلطان را خراب میکند، او را بفرستید بیرون!»
فرنگی از برق، شهرش را روشن میکرد، شاه ما نگران قهر عزیزالسلطان بود!
پنکه برقی را دید. باد خنک خورد به صورتش، گفت: «جهنم به بهشت تبدیل شد! اگر ممکن است یکی برای ما بسازند بفرستند طهران!»
فرنگی با پنکه محیط کار را سالم میکرد، شاه ما فقط به باد خنک خودش راضی بود.
توپسازی دید. توپها قد چنار بود. شاه گفت: «قد توپ به قد مهدیخان پیشخدمته!»
فرنگی توپ را با متر اندازه میگرفت، شاه ما با قد نوکر!
و در آخر صاحب کارخانهای را دید که پنجاه سال کار کرده و از لجن ابریشم جواهر ساخته بود. شاه نوشت: «ریش او شبیه ریش جعفرقلیخان پازکی است!»
فرنگی صنعت را به دنیا صادر میکرد، شاه ما ریش مردم را با هم مقایسه میکرد.
طنز حکمت
مردی به فرنگ برود و از ماشین بخار فقط سبیل خانم نایبالحکومه را یادش بماند، با باد پنکه خوش باشد، و توپ را با نوکر بسنجد، این مرد را اگر هزار بار به سفر بفرستی، باز هم صنعت برایش «تفریح» است نه «تفکر».
عبرت ماجرا:
اگر حاکمی چشمش دنبال زینت و ظاهر باشد، صنعت و عزت به کشورش نمیآید.
کشوری آباد میشود که شاه و رعیتش به جای سبیل و ظواهر به عقل و صنعت نگاه کنند.
بدون نظر! اولین نفر باشید